|
غزلی را درایام شهادت حضرت امام هادی(علیه السلام) تقدیم ایشان کردم. ناقابل است اما برای از دل:

گفت:« سُرّ من رَای»، ترجمان «سامرا»ست
من ولی دلم گرفت...این حرم چه آشناست

چون نجف ، شکوهمند ،چون مدینه رازدار
داستان آن ولی داستان کربلاست...

 ماهِ تا ابد تمام!  السلام یا امام!
ذکر ما علی الدّوام ، گریه های بی صداست

آنچه بر زبان ماست ، نام مهربان توست
آنچه بر زبان توست ، اسم اعظم خداست

از زمان کودکی، در پی ات دویده ایم
از همه شنیده ایم، گرد راه تو شفاست

باغ هایی از بهشت ، گوشه ی عبای توست
این عبای مصطفی، این عبای مرتضاست

مجلس شراب را چشم تو به هم زده ست
چشم تو هنوز هم ، مستی مدام ماست

ما شهید می شویم، روسپید می شویم
روزگار، بی وفا ... عاشق تو باوفاست

ای هدایت نجیب! آسمانی غریب!
مضطریم و منتظر ، یادگار تو کجاست؟

امشب از داغی دوباره چشم ایران روشن است

یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است

گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست

در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است

باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز

این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است

کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟

آسمان ما که با خون شهیدان ،روشن است

مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود

مردهای مرد را آغاز و پایان ، روشن است

 

ما آیه های عصر خسرانیم
معجونی از تردید و ایمانیم

عهد الست از یادمان رفته ست
ما اهل نیسانیم، انسانیم

تبعیدمان کرده ست اقیانوس
امواج سر گردان طغیانیم

عالم همه آیات توحید است
با این همه، ما بنده ی نانیم

هم همچنان دلتنگ فردوسیم
هم در صف گندم، فراوانیم

ما آتشیم و عمر ما هیزم
از خاطرات خود گریزانیم

ای آه! اگر سوی خدا رفتی
با او بگو که ما پشیمانیم

 

مرگ باید سجده باشد، سجده ی پیش از قیام
اشهدم را خوانده ام ای مرگ زیبا السّلام

من چه دارم؟ یک دل دیوانه و یک جان مست
می توانم رفت تا عرش خدا با هرکدام

باید از این پس مرا در یادها پیدا کنند
شاعرم گم کرده دل، گم کرده جان، گم کرده نام

روز و شب با کربلا هم داستان بودم ولی
عاقبت در روضه ی آخر نیاوردم دوام

زندگی یعنی به روی نیزه لبخند حسین
مرگ یعنی کاروان عاشقان در راه شام

زندگی شعری ست محکم با ردیف مرگ من
وای اگر این شعر با ماندن بماند ناتمام

می روم اما بمان، ای عشق! با یاران من
سایه ی تو بر سر سرگشتگی ها مستدام


به دست غیر مبادا امیدواری ما
نیامده ست به جز ما کسی به یاری ما

به رنج راه بیامیز تا بیاموزی
به مشق آبله، اسرار پایداری ما

به دوش نعش جوان برده ایم و در تشییع
ندیده است کسی اشک سوگواری ما

به سر بلندی سرویم و استواری کوه
به رودهای جهان رفته بی قراری ما

نمانده جای شکایت که در پی هر زخم
بلندتر شده طومار بردباری ما

بهار آمده اما برای پیروزی
خوشا که سرخ شود جامه ی بهاری ما

 

 

روی گل محمدی از اشک تر شده ست
با ما مصیبتی ست که عالم خبر شده ست

با ما مصیبتی ست که ورد زبان شده
با ما مصیبتی ست که خون جگر شده ست

آن سوی خنده ها، همه دندان گرگ بود
اینک زبانشان به دهان نیشتر شده ست

از هیچ زاده اند و بی هیچ، زیسته
شیطان بر این جماعت ابتر پدر شده ست

نمرود تیر بسته به زیبایی خدا
زیبایی خدا به خدا بیشتر شده ست

عالم هنوز در صلوات است و همچنان
این رایت نبی ست که بر بام بر شده ست 

هنوز گرم مناجات و گریه ی عرفاتم
چقدر بوی شهادت گرفته است حیاتم

هنوز تشنه ام آری, قسم به اشک دمادم
دمی به چشمه ی زمزم, دمی کنار فراتم

در امتحان منا, شرمسار طفل حسینم
به لطف کندی چاقو اگر دهند نجاتم

نفس نمانده برایم در این هوای مقدس
ولی به کوری اهل نفاق , در صلواتم

خبر دهید به شیطان, خیال خام نبندد
که من شهیدم و در رمی دائم جمراتم

خبر دهید به مردم لباس سوگ نپوشند
خبر دهید به مردم که عید بوده وفاتم

 

منبع: صفحه ی اینستاگرام شاعر

آهسته تر این جا قدم بردار
تنهایی ام را محترم بشمار
 
از کودکی ما همنشین بودیم
از کودکی دیوانه ام انگار
 
دیگر چه در سر پخته ای؟ ای شعر!
بسیار خامم کرده ای، بسیار
 
این واژه های بی سر و تَه چیست؟
بیزارم از این واژه ها، بیزار
 
یک شب به توصیف جدایی رفت
یک شب به شرح قصّه ی دیدار
 
بگذار امشب با خودم باشم
تنها یک امشب راحتم بگذار
 
بگذار مثل دیگران باشم
تکرار در تکرار در تکرار...
مران مار ا اگرچه جانِ بدنامی ست با ما هم
به خود پی برده ایم ای دوست! پیغامی ست با ما هم
 
به خود پی برده ایم ای دوست! یعنی رفته ایم از خود
حکایت ها ز کوچ نابهنگامی ست با ما هم
 
نمی بینیم در دنیا دل آرامی به غیر از تو
ببر هرجا که می خواهی، دلِ رامی ست با ما هم
 
خدایا! تهمت دزدی زده یوسف به بنیامین
اگر یاری به یاری می رسد، جامی ست با ما هم
 
دل از هرکس ربودی، عاقبت روزی شهیدت شد
به قرآنت قسم، این گونه فرجامی ست با ما هم

یک غزل تازه

04 January 2017 | 19:38

مانده ی حالم ، خسته ی فردا
بس که نشستم با غم دنیا

مردم دوران، بسته ی خویش اند
با همه بودم، با همه تنها

بی خبر از خود، شهره ی خلقم
آن همه مستم،  این همه رسوا

تا ابد ای عشق! با دل من باش
ای همه شیرین  ! ای همه لیلا!

گرتو نباشی  عاقبتم چیست؟
حیرت امروز ، حسرت فردا

هم غم عقبا  هم غم دنیا
این غم و آن غم ، باد و مبادا
 برای شهید مصطفی احمدی روشن و چشم روشنی خانواده اش:


امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است
یوسفی رفته است ،آری وضع کنعان، روشن است

گرچه در بزم حماسه ، هیچ جای گریه نیست
در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است

باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز
این شبستان کهن ، با نورایمان روشن است

کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟
آسمان ما که با خون شهیدان، روشن است

مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود
مردهای مرد را آغاز و پایان، روشن است

پرچم عزا

04 January 2017 | 19:38

اين غزل را در بارگاه حضرت ابالفضل نوشته ام:

نوشته روي پرچم عزا ابالفضل
خوشا چنين نوشته اي! خوشا ابالفضل!

حسين را نخوانده جز به لفظ مولا
برادر هميشه باوفا ابالفضل

نمي کشد ز دامن امام خود دست
اگرچه دست او شود جدا ابالفضل

نه دست برده با خودش نه چشم و سر را
!چنين شتاب کرده تا خدا ابالفضل

...

شنيده ام که بر لب فرات بودي
!چرا هنوز تشنه اي چرا ابالفضل؟

غم تو با دل برادرت چه کرده
!که دست بر کمر گرفته  يا ابالفضل
Page 3 of 4First   1  2  [3]  4  Last