دات نت نیوک

تقدیر ز اشتیاق ما بی خبر است
تا چشم به هم زنیم، وقت سفر است

نزدیک شده است روز وصل من و تو
اما چه کنم که مرگ نزدیک تر است


فرداست که زیر بارش تند تگرگ
نه شاخه به جا بماند از ما و نه برگ

القصه چنین که خواب ما سنگین است
بیدار نمی شویم الاّ با مرگ


سرگرم مناجاتم و سرمست امشب
از هرچه جز او کشیده ام دست امشب

دیر آمدی ای رفیق! دیر آمده ای
تنهایی من سرش شلوغ است امشب


بیزارم از این پوچی و بی معنایی
از این همه دلبستگی دنیایی

ای کاش دلم خوشه ای از گندم بود،
در دست گرسنگان آفریقایی


با خرمنی از بهانه ها می آمد
در پاسخ تازیانه ها می آمد

طوفان که شکست برج و باروها را
از سمت یتیم خانه ها می آمد


داغ است رباعی ام، زبان می سوزد
لب بازکنم، بای بیان می سوزد

یا پنبه ز گوش خویش بیرون آور
یا پنبه و گوش، توأمان می سوزد


در حنجره، های و هوی خاموشی هاست
چشمم همه پرده ی خطاپوشی هاست

تا کینه به دل راه نیابد، هر شب
در حافظه ام جشن فراموشی هاست


ماییم کسی که بی سبب می کوشد
آن تشنه که از جوی عطش می نوشد

خسران زده ایم و سرنوشتش این است
آن کس که در آفتاب، یخ بفروشد


ای کُنج لب تو خال هندوی سیاه
چشمان تو زیر تیغ ابروی سیاه

من بخت سیاه دارم و موی سپید
تو بخت سپید داری و موی سیاه


آذین شده هر صفحه ی تقویم به اشک
ساعات شبانه روز تقدیم به اشک

ای خواب! مکوب بر درِ پلک، بس است
این منزل را اجاره دادیم به اشک


در چهره مجو رانده ی مردم شده را:
لبخند، این جنس دستِ چندم شده، را

کاری کرده است غم که پیدا نکنی
این گمشده ی گمشده ی گمشده را


آواره منم، غریب من، تنها من
خسران زده ی آخرت و دنیا من

ای حادثه ی بزرگ! ای عشق! بیا
در شهر نمانده هیچ کس الاّ من


مردم همه با آتش و هیزم شادند
مردم به تصور و توهم شادند

من مثل چهارشنبه آخر سال
آتش به جگر دارم و مردم شادند


در شرب مدام، نغمه ی نوشانوش
از کرب و بلای او رسیده ست به گوش

تا لذت سیراب شدن دریابی
از تشنگی حسین یک جرعه بنوش


ماه از سر شب تو را تماشا می کرد
باران به زمین، نام تو انشا می کرد

بر کار دل ما گره انداخت نسیم
وقتی گره زلف تو را وا می کرد


صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شـب تـار بـر ملا خواهد  شد

در راه، عـزیـزی‌ست که با آمدنش
هر قطب‌نمـا، قبله‌نمـا خواهد شد


حق دارد اگر ز خلق، دامن چیده‌ست
از داغ عزیزی‌ست اگـر خشکیده ست

بیهوده تـرک نخـورده لـب های کویـر
لب های حسین بن علی را دیده ست


با یاد تو شب تا به سحر بیداریم
دلخوش به چراغ روشن دیداریم

از آمدنت خیال عالم جمع است
تنهایی عاقبت به خیری داریم


ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من
ای حسرت روز های شیرین در من
بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من


بیزارم از این زندگی سودایی
از این همه دلبستگی دنیایی

ای کاش دلم خوشه ای از گندم بود
در دست گرسنگان آفریقایی 

صفحه 6 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  5  [6]  7  بعدی   انتها