دات نت نیوک

چشمت سبب گناه اول بوده
ابروی تو قبله گاه اول بوده

در سلسله ی مبارک گیسویت
عشق است که پادشاه اول بوده


از هی هی و های های من می خندند
در شادی و در عزای من می خندند

یک بار نشد به خنده لب باز کنم
آن گونه که زخم های من می خندند


ای بسته زبان! مرد خطر یعنی تو
در این شب بیکران، سحر یعنی تو

آن مدعیان، یکی یکی برگشتند
ای جاده ی پیر! همسفر یعنی تو


خود را که به خلوتی رساند خورشید
از داغ، دلش را بتکاند خورشید

گفتیم غروب کرده، اما انگار
رفته است نماز شب بخواند خورشید


برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم

در عرش، صدای« اِرجعی» پیچیده است
یا ایّتها النَّفس! بیا برگردیم


این گفت که آمده به دنیا مولا
آن گفت که می رود علی از دنیا

پهلوی شکسته ای که دارد کعبه
پهلوی شکسته ای که دارد زهرا


ای نفس! تو را نماز خجلت باری است
هر رکعت تو منت بی مقداری است

مغرور مشو به داغ پیشانی خویش
در فاصله ی دو سجده استغفاری است


در سجده هنوز با تو سرسنگین ایم
دلبسته ی این زندگی رنگین ایم

دیوار وضوخانه پُر از آیینه است
این است که در نماز هم خودبین ایم


از سجده و لذت عبادت گفتی
یا آیه ای از صبح قیامت گفتی

برگ از پی برگ، بر زمین ریخته است
ای باد! چه در گوش طبیعت گفتی؟


بر جاده لمیده، باده در دست، سفر
این مست تر از مست تر از مست، سفر

کی از دل بی نوای ما می گذرد؟
وقتی که نماز را شکسته است، سفر


می سوزد و می تابد و می افروزد
از نور برای خود قبا می دوزد

از شرم و حیاست هر چه دارد خورشید
چشمی که به او خیره شود، می سوزد


بر قله که بود گفت: «سبحان الله»
هنگام فرود گفت: «سبحان الله»

حاشا که به دریا نرسد دستانش
این گونه که رود گفت: «سبحان الله»


دل، این دل تنگ، زیر این چرخ کبود
یک عمر دهان جز به شکایت نگشود

آرامش تسبیح شما بر هم خورد
شرمنده ام ای درخت! ای گل! ای رود!


خورشید اگر چه آب و رنگی دارد
یا بر سر خود تاج قشنگی دارد

شب ها که به پشت کوه بر می گردد
یک خانه ی کوچک کلنگی دارد


نارس بودی، حیا شکوفایت کرد
ایمان تو نامدار دنیایت کرد

یک سکه ی بی رواج بودی ای ماه!
این چادر شب بود که زیبایت کرد


عطر تو تمام کوچه را گریانده است
از شعر تو هر پرنده بیتی خوانده است

بگذار بدانند که در شهر هنوز
یک شاخه گل سرخ، دهاتی مانده است


هر کس که در این زمانه درویش تر است
در جاده ی عشق، از همه پیش تر است

هر چیز شکست قیمتش نیز شکست
جز دل که شکسته قیمتش بیشتر است


ما زیر تگرگ پایکوبی کردیم
ما برگ به برگ پایکوبی کردیم

در جاده ی سرنوشت، مانند عصا
تا محضر مرگ پایکوبی کردیم


من کیستم؟ آنکه هر زمان، دیگر شد
راهی به خدا نبرد و عمرش سر شد

شرمنده ام از زمین که با آمدنم
باری که به شانه داشت سنگین تر شد


هر چند حریص اند و معاش اندیش اند
هر چند به کوچ خود نمی اندیشند

از جاده ی مرگ در شگفتم که در آن
پیران خمیده از جوانان پیش اند

صفحه 5 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  4  [5]  6  7  بعدی   انتها