دات نت نیوک

بی عشق، به دور خودمان می گردیم
بی خود شب و روز در جهان می گردیم

دنیا قبرستان بزرگی است که ما
دنبال مزار خود در آن می گردیم


ای جاذبه ای که می کشانی ما را
بر صفحه ی خاک و می دوانی ما را

یک روز درست مثل افتادن سیب
بر خاک سیاه می نشانی ما را


در ذهن نیافرینمت، می میرم
از وهم اگر نچینمت، می میرم

ای عادت چشم های بی حوصله ام!
یک روز اگر نبینمت، می میرم


سرد است و سپید، بندبند بدنم
آن گونه که آه، یخ زده در دهنم

عریانی یک درخت پیرم افسوس
جز برف، کسی نمی دهد پیرهنم


آنم که طلسم بخت را می شکند
می غرّد و کوه سخت را می شکند

حاشا که به زخم های خود سجده کنم
سجده کمر درخت را می شکند


از مِهر نبرده ای نصیبی، ای شب!
داری به گلو بغض عجیبی، ای شب!

وقتی که تو می رسی، همه می خوابند
بدجور میان ما غریبی، ای شب!


اینجا دل سفره ها پُر از نان و زر است
آنجا جگر گرسنه ها شعله ور است

ای وای بر این شهر که در غربت آن
همسایه ز همسایه ی خود بی خبر است


تا کی به هوای فتح دنیا باشم؟
کافی است خدا! چقدر اینجا باشم؟

تنهایی اگر که با تو بودن باشد
می خواهم از این به بعد تنها باشم


با گردش بی امان، زمان در پی کیست؟
این گونه جهان با هیجان در پی کیست؟

دنبال که این چنین زمین می گردد؟
با این همه چشم، آسمان در پی کیست؟


ناخوانده اگر چهره گشاید چه کنیم؟
با روی سیاه خویش، باید چه کنیم؟

عمری که گذشت، با تو بودیم ای خواب!
آن شب که برادرت بیاید چه کنیم؟


گفتی به چه دلخوشی؟سوالت خوب است
گفتی که غریب...احتمالت خوب است

از شهر، دلم گرفته...برخواهم گشت
ای تنهایی!
سلام!
حالت خوب است؟


این رود که از جوش و خروشش سخن است
یک عمر نفهمید که دریا کفن است

ماییم که مشتاق صعودیم ای کوه!
تنها هنر رود، فرود آمدن است


احوال مرا ز رنگ رخسار بپرس
از چشم که خو کرده به تکرار بپرس

یک عمر تماشای جدایی سخت است
از پنجره های رو به دیوار بپرس


ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
ای حسرت روزهای شیرین در من!

بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من


گفتیم چه سنگین و شگرف آمده است
انگار که آسمان به حرف آمده است

او در دل برف گم شد و ...ما تنها
از پنجره دیدیم که برف آمده است


در شهر نمانده آشنایی امشب
دل، پر زده بی خبر به جایی امشب

هر جا بروی، پشت سرت می آیم
ای جاده! مسافر کجایی امشب؟


با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ

ما رود مدامیم، بگویید به تیغ
ما شیشه ی عطریم، بگویید به سنگ


شلاق زدند...خنده ام زیبا شد
راز گل سرخ در تنم افشا شد

تا از تو نگویم، دهنم را بستند
ناگاه دهان زخم هایم وا شد


حق دارد اگر ز خلق، دامن چیده است
از داغ عزیزی است اگر خشکیده است

بیهوده ترک نخورده لب های کویر
لب های حسین بن علی را دیده است


خورشید شب فرشتگانی، ای ماه!
با دشمن و دوست مهربانی، ای ماه!

این زیبایی دلیل دارد، شاید
تو مُهر نماز آسمانی، ای ماه!

صفحه 4 از 7ابتدا   قبلی   1  2  3  [4]  5  6  7  بعدی   انتها