دات نت نیوک

ماشینم را جرثقیل برده  بود و حیران در خیابان ایستاده بودم. جوان آشفته حالی از کنارم رد می شد و پرسید : آتش داری؟. این رباعی خلق شد:

پرسید از من، رهگذر: آتش داری
گفتم دلم آتش است آری آری
آنگونه که تا روز ابد می سوزی
از آن سر سر سوزنی اگر برداری
 

از کتاب تازه منتشر شده "تماشایی"


تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است

عاشـق نشـدی وگرنه می فـهمیدی
پاییز بهاری‌ست که عاشق شده است


پاییـز، اگر چـه سیلی اش سنگین است
تا عشق تو هست، زندگی شیرین است

بـر خـاک، بهـارِ خویـش را مـی جوینـد
افتـادن بـرگ هـا دلیلـش ایـن اسـت


آشفته ام آنچنان که گیسو در باد
در حیرتم از خودم که عمری بر باد...

دور از تو شبیه برگِ پاییزم که
هر قدر مقاومت کنم، آخر باد...


آن مست همیشه با حیا چشم تو بود
آن آینه ی رو به خدا چشم تو بود

دنیا همه شعر است به چشمم اما
شعری كه تكان داد مرا چشم تو بود


رود است علی، پاک و زلال است و روان
کوه است علی که استوار است و گران

من رود ندیده ام چنین پا برجا
من کوه ندیده ام چنین در جریان


در آتش و دود، چشم انسانیّت
وامانده کبود، چشم انسانیّت

از روزن چشم تو  تکان خورد جهان
چشمان تو بود، چشم انسانیّت


آواز سکوت را شنیدی رفتی
دستی به سر من نکشیدی رفتی

پژمرده ترین چشم خیابان بودم
از من گل نرگسی خریدی رفتی


نبض تو سلام زندگی بود به ما
تعلیم مرام زندگی بود به ما

پیوسته تپیدن تو ای قلب عزیز
تلقین مدام زندگی بود به ما


شب مانده و چشم‌ها پر از شبنم ها
در حال عبورند دمادم غم ها

در شهر شلوغ ما تماشا دارد
تنهایی دسته جمعی آدم ها


دریاب همین خلوت رؤیایی را
این لحظه ی شیرین شکیبایی را

یاران، همه رفتند ولی باکی نیست
از دست نداده ایم تنهایی را


سرخوش به گمان که در حساب آمده اند
در محضر مرگ چون حباب آمده اند

قلاب چه پرسید که این ماهی ها
در پاسخ آن به روی آب آمده اند


اینجا غم، قوت غالب زندگی است
دلتنگی، رکن واجب زندگی است

این مرگ برای ما که دوریم از تو
تنها یکی از عواقب زندگی است


افلاک شنیده اند آهنگ تو را
بر خود زده اند لحظه ها رنگ تو را

ای عشق! چه کرده ای که هر آیینه
هر روز به سینه می زند سنگ تو را


شعرِ تر و آستینِ تر ... حوض حیاط
تصویر دو ابر رهگذر ... حوض حیاط

بی تابیِ بید در هجومِ تب و لرز
پاشویه‌ی آفتاب در حوض حیاط


خیری کن و از خیال و رویا بگذر
از خیر تماشا و تمنا بگذر

دنیاست مزار آرزو های بزرگ
پس فاتحه ای بخوان... از اینجا بگذر


ما، یکسره بی نام و نشانی شدگان
خاکیم و به پای آسمانی شدگان

دنیاست کتابخانه ای بی سر و ته
ماییم نخوانده بایگانی شدگان


قوم تو می آید به چه کارت فردا
یک لحظه نماند به کنارت فردا

امروز به این پرندگان دانه بده
تا نوحه کنند بر مزارت فردا


ای مانده به شانه هایتان، بار گران
ای چشم به راهتان دمادم، نگران

پیچیده صدای رنجتان در معدن...
ای کارگران، کارگران، کارگران ...


با اشک تو رود ها درآمیخته اند
از شور تو محشری بر انگیخته اند

ای تشنه لبی که اذن باران با توست!
از شرم تو ابر ها عرق ریخته اند

صفحه 1 از 7ابتدا   قبلی   [1]  2  3  4  5  6  7  بعدی   انتها